تبليغاتX
بي سرزمين تر از باد

... شب تاریک و دراز ادامه دارد تا خورشید جوانش طلوع کند ...

هیچ چیز تمام نشده بود . هیچ پایانی به راستی پایان نیست . در هر سرانجام مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید "تمام شد" و دروغ نگفته باشد ؟

باز می گردم همیشه باز می گردم ... مرا تصدیق کنی یا انکار ... مرا سرآغازی بپنداری یا پایان ... من در پایان پایان ها فرو نمی روم . مرا بشنوی یا نه مرا جستجو کنی یا نکنی ... من مرد خداحافظی همیشگی نیستم ... باز می گردم همیشه باز می گردم ....

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ثانیه های فرباد 21:38 |
بدون شرح!
+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ثانیه های فرباد 10:28 |
متین جون خودم

 کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد

حالا تو بگو کودک خواهر من قشنگ تره یا کودک خواهر تو؟

*لیلای قاصدک*

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ثانیه های فرباد 10:52 |

 

حالا دیگر قایم بدون شک بازی می کنیم ... ما بزرگ می شویم ... جوجوکوچولوی درونمان بزرگ می شود چه واژه ی حقیری است بزرگ!

قرار بود قایم باشک بازی کنیم قرارمان همین بود ، من چشم بگذارم و تو قایم شوی ... آن وقت من بگردم دنبال تو ، گشتم به خدا گشتم اما تو بعضی موقع جایی قایم می شدی که من نتوانم پیدایت کنم و من گریه می کردم ...

آن سه شنبه هم نتوانستم پیدایت کنم ... بعد هرچه گشتم نبودی ... این آخری ها هرچه گشتم نتوانستم پیدایت کنم ... چشم گذاشتم باز که کردم نبودی ... هیچ کجا نبودی ... جوجو کوچولو نبودی ... نفسم برید ... ترس برم داشت ... شروع کردم بلند بلند صدایت زدن مثل حالا چانه ام درد می گیرد از صدا کردنت ... پاهایم ذوق ذوق می کند از در به در دنبالت گشتن ... چشم هایم تار می شود از برایت گریه کردن ... اما نمی آیی مثل آن موقع ها بخندی ... اشک هایم را پاک کنی ... قول بگیری ازم که ... و من هر بار که زیر قولم بزنم ...

... من چشم هایم را می بندم تا 10 نمی شمرم یک حلقه ی While  می نویسم با شرط  666==666 ... مثل خودت که دروغ را در حلقه ی بی نهایت گذاشتی ...

*لیلای قاصدک*

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در شنبه هفتم بهمن 1385 ثانیه های فرباد 9:48 |
جریان این یلدا بازی : باید ۵ تا اعتراف از آنچه که تا به حال دیگران نمی دانند و برایت یک راز است را بیان کنی و در آخر هم از پنج نفر دیگه بخواهی که اینکار را انجام بدهند .

من هم از طرف جوجوی زیر زمینی به این بازی دعوت شدم. فقط به خاطر دل تنگ تو بازی کردم!

اعتراف اول: الیوت جون من اعتراف می کنم که اجی مجی بلد نیستم!

اعتراف دوم: آقای تقی لو من تست های امتحان هندسه تحلیلی رو داشتم...خانم کامکار من سوالهای امتحانهای میان ترم رو کش رفته بودم...خانم ...(نمی دونم چی چی) من امتحان پرورشی سال اول دبیرستان همه رو از روی جزوه نوشتم چون اون قدر درستون مزخرف بود که اصلا لای جزوه رو هم باز نکرده بودم ...

اعتراف سوم: یه بار لیلی زنگ می زنه به یه شماره رند:

صدای پشت تلفن:الو بفرمائید...

لیلی: سلام روزتون بخیر من همسایتون هستم...

صدای پشت تلفن:سلام حال شما...

لیلی:ممنون ببخشید می خواستم بپرسم اگه میشه ببینید از شیر ابتون اب میاد؟

صدای پشت تلفن:خواهش می کنم شما مراحمید یه لحظه صبر کنید...

...

صدای پشت تلفن:بله اب میاد

لیلی: پس چی انتظار داشتید چی بیاد نوشابه ...

صدای پشت تلفن:...(این قسمت به دلیل بد اموزی سانسور شد!)

اعتراف چهارم: کسائی رو که دوسشون دارم تا حالا بهشون نگفتم:"دوستت دارم!"

اعتراف پنجم: من قضیه ویروس رو به زهرا گفتم و این تنها دروغی بود که بهت گفتم.

من هم از دو ستان زیر دعوت میکنم در این بازی شرکت کنند.

الهه جون

سامی

کوروش

پدرام

حامد

فاطمه

رضا

میثم

رویا

امین

امیر

ببخشید زیاد شد ولی من از بچگی عادت دارم تو بازی ها جر بزنم

از دوستانم هم که این بازی رو کرده اند:

سایه

علی

جوجوی زیر زمینی 

رویا

 *لیلای قاصدک*

 

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ثانیه های فرباد 9:48 |

... فرشته همچنان به خدا التماس می کرد تا به او اجازه بدهد تا به زمین برود...خیلی کنجکاو بود اما خدا نمی پذیرفت ... فرشته قول داد که زود برگردد ... و بالهایش را به خدا سپرد و به زمین رفت و خدا بالهایش را روی کوهی از بال گذاشت ...

... سالها گذشت و فرشته قولش را فراموش کرد و در زمین مثل فرشته های دیگر ماندگار شد ...

... فرشته ها از یادشان رفته بود که روزی فرشته بودند ...

*نرگس* 

******************************************************

سلام دوستان این روزا حس و حالی واسه نوشتن نمونده 

به همین خاطر این دفعه زحمت مطلب وبلاگ رو دوست عزیزم "نرگس" کشیدند .

ممنون از نرگس عزیزم

*لیلای قاصدک*

 

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در پنجشنبه هفتم دی 1385 ثانیه های فرباد 19:8 |

* ... و ناگهان چه قدر زود دیر می شود...*

روحش شادویادش گرامی باد

 

آخرین مطلب عرفان :

چهارشنبه بيست و دوم آذر 1385

شب شده ودلم انتظاررا

 

درهجوم افکاربی قرارم، آغارمی کند

 

واندیشه ام درتنگنای خیال

 

وبازهم لحظه های سردوبی روح وتسلیم ؛

 

...

 

اکنون زیرپنجره بازاتاقم ودرتاریکترین خاموشیم

 

وفکروخیال ِ انتظاررادرروشنی فرداهامی جویم

 

وتنهاتیک تیک ساعت خسته ازگردش زمان است که

 

مرهم ِ دردبی همدمیم شده؛

 

کاش امشب مهتاب غریبستان ِ وجودم رافانوس بود

 

واصلا کاش، ستاره هازخم تنهاییم رامرهم

 

...

 

ازحال که پیداست امشب بی کسیم راباابر ِ شوم غربت

 

وآسمان جامه پوش ِ ازنفرت ووسوسه بایدبگذرانم؛

 

اماچه خیال

 

زندگی ام خواسته وناخواسته

 

غبارآلوده ترازچیزیست که آسمان امشب فریادمی زند

 

...

 

همه چیزوهمه کس درنظرم محوشده اندوخود

 

خیره درتامل خویش؛

 

ای کاش خواستن وبرگشتن دروجودم تراوش می نمود

 

ای کاش معمارسرنوشت، ازنوساختن رابه من می آموخت

 

...

 

چه نالم ازخستگی ماندن وساختن

 

وچه گویم اززبان زندگی

 

وچه گویداین زبان ازبازی بی برنده این زمان

 

آه چه گویم ازخود

 

وچه بینم ازهلاکت انتظارم

 

... 

نوشته شده در 21:49 توسط !عرفان
+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در یکشنبه سوم دی 1385 ثانیه های فرباد 7:31 |
من چه قدر رفتم سرکار؟

بذار واست بگم:

"هیچ تا به حال

              سعی کرده ای

                                دست وپای خویش را ببندی؟

من بسته ام

کودک بودم

تنها بودم و طنابی یافتم

دستها را بستم

و پاهایم را

و دستهایم را به پاهایم

با دقتی وسواس گونه

اما

آن گره ها که به دندان بستم

هم به دندان گشوده نشد

آنگاه ساعتی گریستم

تا کسی از راه برسد

                         و گره ها را باز کند...

"

آره من واسه دلم رفتم سرکار تو واسه چی؟

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ثانیه های فرباد 10:9 |
در ایستگاه دانشگاه

موجودات محترمی

با یونجه های طلایی آینده شان

وعده ملاقات دارند!

*شهره شجیعی*

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ثانیه های فرباد 21:32 |

این روزا فکر و ذکر همه هوای سرد و برف و ترافیک و ... این چیزاست ...

همه در مورد اینا فکر می کنیم ولی امروز من می خوام از یه زاویه دیگه به اینا فکر کنیم:

 پشت پنجره می بارد
                        برف
                        برف
                        برف
و تازه می فهمم
که برف خستگی خداست
آن قدر که حس می کنی
پاک کنش را برداشته
می کشد روی نام من
روی تمام خیابان ها
                          خاطره ها
                                      خنجرها.

وای به وقتی که خدا هم از دست ما خسته شه ...هر کسي گمشده اي دارد ،...و خدا گمشده اي داشت...هر کسي دو تاست ،...و خدا يکي بود....و يکي چگونه مي توانست باشد ؟...هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند، هست ،...و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت...و خدا انسان را آفرید...

***
برف
که هرگزهیچ کس ندانست
تکه های خود کشی یک ابر است

***

*عبدالملکیان*


*چه قدر رفتی سرکار اون روزا!

*لیلای قاصدک*

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ثانیه های فرباد 12:0 |